| تمام راه دوباره سبز میشود...! | |
|
| |
| نگران نباش، باران که بگیرد، تمام راه دوباره سبز میشود... | |
|
میگویند ***** پیچکِ نگاهم ***** بلورین است چشمانِ مردی که تو را گم کرده، از زمستان میآید، نمیداند شادی پروازِ پرستوها در آسمانِ بهار از چیست! | |
| دیوونه از قفس پرید! | |||
|
|
|||
| |||
|
خواب دیدم از تو دور شدم وای که عجب خواب بَدی گفتم بیا با هم بریم، گفتی که راهو بَلدی هر چی صدات کردم نرو اما به جایی نرسید یکی یه جا فریاد می زد، دیوونه از قفس پرید صبح که رسید بیدار شدم، دیدم یه نامه روی در نوشته بودی که سلام، مدتی رو میرم سفر بُغضی نشست توی گلوم، خوابم یا این حقیقته بازم صدات کردم ولی، دیدم سکوت جوابته گفتم که شاید این سفر تموم میشه همین روزا دوباره باز میبینمش چه خوش خیال بودم خدا ساعت و لحظههام گذشت، چشمام به کوچه خیره بود من منتظر بودم بیاد، خیلی دلم تنگ شده بود روزا مثل دیوونهها پرسه زنون تو کوچهها شبا یه گوشه از اتاق گریه و آه بیصدا مثل همون خواب سیاه، رفت و منو تنهام گذاشت گفتن این قصه تلخ ارزش خوندن و که داشت | |||
نمی بینمت ای درمانده روح
به عزای که اینچنین تن فرسوده می کنم
در پی چه برا ی که اینجا و آنجا می کنم
جان می کـَنم
دلم را سر شار از حسرت بکن ای مرغ سحر
عاشق شیدایی که منم تن بر کـَنم جان می فروشم
عشق خرج می کنم
خودا می سوزانم
بخوان ای مرغ حق
ذلیل خواندنم
بخوان تا از حسودی بسوزم
گر بگیرم
جان تازه کنم گدایی نکنم
سر بده چهچه
نوایت گوشم پاره کند پرده بدرد
تا نشنوم جز حق تو
بخوان ای مرغ آزاد و نبین این عشق فروشیَم را
دلم جای دوست بودو هست دلم را در نوایت می جویم
بخوان و از غم مگو که این خیانت، غم نبود
خنده های ابلیس بود
چه غم آخر که همه عالم از او بود از اوست
چه اصراری از من بود از من است
بخوان ای مرغ چمن تا با غـَمش بیگانه شوم
بسوزان دل زشتم را
به عطران خانه ی دلم
بگو بیاید بگو من در پی من است
بگو نیاز دارمش
تو بگو
او خدای من است مترس که نیاید
او خدای من است
بگو سرای دل را دوباره جان دهم
با غ و بستان را آب دهم
می دانم نوایت را برای من فرستاده
این تحفه بگیر و بگو بیا
پیشکشی ندارم . . .
![]()
وقتی به مستی می رسم
وقتی خراب ِ می میشم
وقتی تو کوچه های شب
دل تنگیمو خط می کشم
وقتی چراغ برقا رو
با یه چوب کبریت میشکنم
وقتی تو کوچه های شب
حافظ و نعره می زنم
ماه به پام می یاد که من
باهاش برم به آسمون
زمین پاهامو میگیره
می بَرَدم کشون کشون
کوچه ها سایه ی منو
نشون میدن به همدیگه
از وسط شب یه نئون
چشمک زنون به من می گه
ستاره دوست داشتنی نیست
وقتی زمینو می شه داشت
وقتی میشه به دست تو
زمینو تا همیشه داشت
من را به غیر عشق به نامی صدا نکن
غم را دوباره وارد این ماجرا نکن
بیهوده پشت پا به غزلهای من نزن
با خاطرات خوب من اینگونه تا نکن
موهات را ببند دلم را تکان نده
در من دوباره فتنه و بلوا به پا نکن
من در کنار توست اگر چشم وا کنی
خود را اسیر پیچ و خم جاده ها نکن
بگذار شهر سرخوش زیبائیت شود
تنها به وصف آینه ها اکتفا نکن
امشب برای ماندنمان استخاره کن
اما به آیه های بدش اعتنا نکن....
تویه یک جنگله تن خیس کبود
یه پرنده آشیونه ساخته بود
خون داغ عشق خورشید ، تو پرش
جنگل بزرگ خورشید ، رو سرش
تو هوای آفتابی
روی درختا می پرید
تنشو به جنگل ِ
روشن خورشید می کشید
تا یه روز ابرای سنگین اومدن
دنیای قشنگشو به هم زدن
هرچی صبر کرد آسمون آبی نشد
ابرا موندن هوا مهتابی نشد
بس که خورشیدشو تو زندون سرد ابرا دید
یه دفه دیوونه شد از توی جنگل پر کشید
زندگی شو توی جنگل جا گذاشت
رفت و رفت ، ابرارو زیر پا گذاشت
رفت و عاقبت به خورشیدش رسید
اما خورشید به تنش آتیش کشید
اگه خورشید یکی تو آسمونه
مرغ عاشق رو زمین فراوونه
روزی یکی به بالا چشم می دوزه
می ره با اینکه می دونه می سوزه
من همون پرنده بودم که یه روز خورشید و دید
اسم من یه قصه شد این قصه رو دنیا شنید

ساده نگاهم کرد...
ساده دل باختم....
ساده صدایم زد....
ساده پرواز کردم...
ساده در آغوشم کشید....
ساده در وجودش حل شدم....
ساده لبم را بوسید....
ساده ایمان را تحفه اش کردم.....
ساده با من شد.......
ساده با او شدم......
در شبی که بر من سایه می افکند
و سیاهی از این سو تا آن سو را می پوشاند
خداوند را شکر می کنم
بابت هر آنچه برای جان تسخیرناپذیر من دارد .
در چنگال ستمگر شرایط
چهره در هم نکشیدم و بلند نگریستم
سر من زیر چماق های تصادفات
خونین ولی افراشته است .
در ماورای این مکان غضب آلود و اشک ها
فقط وحشت سایه ها از دور نمایان می شود
با این حال ارعاب سالیان
مرا نا هراسیده می یابد و خواهد رفت
اهمیتی ندارد که راه چقدر باریک است
و طومار مجازات چه حکمی می دهد .
من صاحب سر نوشتم هستم
من ناخدای جانم هستم . . .

بگذار ، که دست هایم را ، برای تو اعتراف کنم !
- تا ببینی ، که انگشتان من ، چه گردش های وسیعی بوده اند .
بگذار ، که چشم هایم را ، برای تو ، باز ، بگویم !
- تا دریابی ، که دیده های من ، از چه تصویر ها گذشته اند .
بگذار به بینی اندیشه های مه گرفته ام
تا آسمان ِ چه خواب هایی ، نشسته است .
آری ، هنوز می دانم
که من
تازگی را
در حادثه ای
گم کرده ام
وزان پس
لاشه ام ، به اجبار
با زیستن
پیوند گرفت
و زندگی نیز
در مرز های ناکجا
ادامه یافت .
اما گمان مبر ، که شعر من
سماجتی است
تا ، آغاز بدعتی باشد
زیرا که ما ، فاصله های بلندی هستیم
- که حدمان
از روح
تا زندگی است .
برین حقیقت نیز ، به خوبی واقفم
که وقت ها
فرو ریخته اند
و بین ما
اهمیت
از میان رفته است.
و خوب می بینم
که دیگر ، صدای زنجره ها
آنقدر ها
زیبا نیست
و هیچ مرغی ، در هیچ نقطه ای ، آواز عشق ، نمی خواند .
اما بگذار ، که دست هایم را ، اعتراف کنم !
و چشم هایم را باز بگویم!
زیرا تخیلی نزدیک می شود :
- که این فاجعه ، به انجام رسیده است ،
و این سهم نیز ماندن را
-اینجا ، در میان لاشه ها -
تا ارواح
راهی نمانده است
پس بایدی بود ،
که دست هایم را اعتراف کنم .
بایدی بود، که چشم هایم را ، می گفتم
الهی . . .
نسیمی دمید از باغ دوستی ،
دل را فدا کردیم ...
بویی یافتیم از خزینه ی دوستی ،
به پادشاهی بر سر عالم ندا کردیم.
برقی تافت از مشرق حقیقت ،
آب گل کم انگاشتیم
الهی !
هر شادی که بی توست ، اندوه آن است .
هر منزل که نه در راه توست زندانیست .
هر دل که نه در طلب توست ویرانیست .
یک نفس با تو ، به دو گیتی ارزانیست .
یک دیدار از آن تو بصد هزار جان رایگانست .
صد جان نکند ، آنچه کند بوی وصالت .
الهی !
چه زیباست ایام دوستان با تو !
